شاد باش. شاد! چون گل سرخت را بهدست خواهي آورد. من آن را با آواز و خنیا در مهتاب خواهم ساخت و با خون دلم آن را رنگین خواهم کرد. تنها از تو ميخواهم كه دلدادهای راستین باشي. عشق از فرزانگی خردمندانهتر است هر چند که فرزانه خردمندتر مینماید. عشق از زورمندی تواناتر است هر چند که زورمند تواناتر به چشم ميآید، بالها و بدن عشق رنگ سرخ آتشين دارند. لبهايش چون اَنگبین شيرين هستند و دَمَش بوي خوش كُندُر ميدهد.
زبان پارسی، زبان مادری بیشتر مردم ایرانزمین و زبان کشوری و میهنیمان، سخت از این بیماری نازایی مغزی و اندیشگی مردم ایران آسیب دیده است. زبان پارسی به مایهی ساختار استوار و زایندهای که دارد به خودی خود ابزاری بس توانمند است. این سخن گزافه نیست و آن را هر کسی میتواند به آسانی دریابد اگر که در این زبان کمی ژرفنگری کند و اندکی هم با زبانهای دیگر آشنایی داشته باشد. زبانشناسان بسیاری و از آن دسته استاد باطنی هم این را به خوبی میدانند و میهایند. و چون انگیزهی این نوشتار، نوشتهی ایشان بوده است من آن نوشته را در پایان، بازآوردهام تا کسانی که از روی فرنامِ «فارسی، زبانی عقیم» داوری میکنند، آن را بازخوانند شاید که نگرششان را بازنگرند. ...
رایانامهی (Email) خود را اندر کنید:
نشانِ ما را برای همیاری در تارنما یا تارنگارتان جا دهید:
آيا ميدانيد كه افضلُ الدینِ کاشانی دانشمندِ ايراني در نسكهاي خود بارها واژگانِ پارسي ِ سرهيِ زير را به كار برده است:
پيدايي: ظهور
خواستاري: شوق
شكافته: ناشيشده
گُنجايي: ظرفيت
مايه: ماده
نايابندگي: عدم ِ ادراك
جانِ گويا: نفس ِ ناطقه
فرزان (farzân): فلسفه، حكمتورزانیدن (varzânidan): اعمال کردنپارسی سره (pârsiye sare): پارسی ناب، که بی هر گونه واژهی بیگانه است. این تارنما تلاش در پرورندانِ این زبان دارد نه آن که پیورزی باشد که زبان پارسی امروزین نیاز به بازسازی و بازآوری واژگانِ در آستانهی فراموشی دارد. هر چند که همان گونه که از بسیاری از نوشتارهای این تارنما پیداست پارسی سره بسیار آهنگین و شیرین و استوار است.برزش (barzeš): از ريشهي «برزيدن» يا همان «ورزيدن» كه واژهي آشناي «ورزش» را از آن ساختهايم. «برزش» به آساني و زيبايي ميتواند جاي «تمرين» را بگيرد.تسوک (tasuk): (در پهلوي تسوك) تسو، ساعت توده (tude): ملتفرجاد (farjâd): وجدانآك (âk): بيعيب، در گويشِ شيرازي به جاي «بي عيب» ميگوييم «آكبند».چیدمان (cidemân): ترتیب، دکوراسیونخنیا (xonyâ): موسيقي، نوازندگيدروازه (darvâze): بابنماردن (nomârdan): اشاره کردنسهش (soheš): احساسنگاره (negâre): شکلآرش (âreš): معنی (دهخدا)داوي (dâvi): ادعا، « داو+طلب » واژهيي از همين ريشه است.چگونگي (cegunegi): كيفيتهستنما (hastnamâ): مجازی، پیکری، پاتخشیکمینوی (minovi): معنویچنبره (canbare): حلقهانیرانی (anirâni): ناایرانی، بیگانه، خارجیهمهتازيگرايي (hame-tâzi-gerâi): پان عربيسمفیار (fayâr): صنعتچینش (cineš): ترتیبزاور (zâvar): خدمتكار، چاكر، با اين معني از ريشهي «زور» است.ساستاري (sastâri): سياستتارنما (târnamâ): سایتِ اینترنتیچم (cam): معني، مفهومبیمیانجی (bimiyânji): بیواسطهرايه (râye): دولتنویسه (nevise): وات، حرف، بندواژهفرانمود (farnemud): توضیح، روشنگریزاب (zâb): صفتفراروي (farâravi): هجري، در كردي به «هجري خورشيدي» ميگويند «كوچ مانژي».زَند (zand): شرحنمار (nomâr): اشاره رواگ (ravâg): روا، رواج(پارسي تازي گشته)برگرفته (bargerefte): مشتقپارادخش (pârâdoxš): تضاد، پارادكسفرتور (fartur): نگاره، عکسترزبان (tarzbân): مترجم، خودِ واژهیِ «ترجمه» پارسی تازی گشته است.ترنم (tarannom): زمزمهوخشور (vaxšur): پيامبر، پيغمبرداديكي (dâdiki): حقوقيهمسنجی (hamsanji): مقایسهخاور (xâvar): شرقشیان (šeyân): جبرانتيره (tire): قوم
شایش (šâyeš): امکانبامیانجی (bâmiyânji): باواسطهدینیار (dinyâr):دوسی)، روحانی واگویش (vâguyeš): بازگویی، تلفظزنهار (zenhâr):امنيتواكه (vâke): حرف آوادارپرماس (parmâs): تماسهمیستار (hamistâr): مخالفاپاختر (apâxtar): شمالبرگیری (bargiri): اشتقاقپوییده (puide): مفعولسازه (sâze): بناپاژنام (pâžâm): لقبكانون (kânuni): مركزفرديد (fardid): منظورسامه (sâme): شرطنمازسوي (namâzsuye): قبلهرازیگری (râzigari): معماريآميغ (âmiq): حقيقتفرارودان (farârudân): ماوراءالنهرينميانرودان (miyânrudân): بينالنهرينهمآورد (hamâvard): مسابقهورجاوند (varjâvand): برازندهتوپال (tupâl): فلزاروس (arus): عروس، پارسی است و ریشهی اوستایی و سنسکریت دارد.خامه (xâme): قلمتِلا (telâ): طلاسَدُم (sadom): سانتیسَلم (salm): لوحرَج (raj): سطرگِردايه (gerdâye): مجموعهخودويژه (xodviže): مخصوصتِكه (tekke): قطعهسِرشتين (sereštin): طبیعیشايِش (šâyeš): امکاناِسپاش (espâš): (پهلوی) فضااُريبانه (oribâne): (پهلوی) موربآرسته (âraste): (پهلوی) کاملشیوِه (šive):سبکناهمسانی (nâhamsâni): تفاوتفرارسان (farâresân): مبلغ، اعلان کنندهگرداننده (gardânande): مدیرفرنشین (farnešin): (فرهنگستان) رئیسایراختن (irâxtan): (پهلوی) محکوم کردنرستک (rastak): (پهلوی) قانونکرپان (korpân): (پهلوی) قربانبَنَک (banak): (پهلوی) قهوهنارستکی (nârastaki): (پهلوی) غیرقانونیدادیک (dâdik): (پهلوی) حقوقپدافند (padâfand): (پهلوی) دفاع
آيا ميدانيد كه ابوريحانِ بيروني دانشمندِ ايراني در نسكهاي خود بارها واژگانِ پارسي ِ سرهيِ زير را به كار برده است:
دوری: بُعد
سپس رو: تابع
سپسرو: تالی
سپسرو: مقلد
شکافتن: اشتقاق
همبازی: شرکت
راستپهلو: متساويالساقين
بسيارپهلو: كثيرالاضلاعزبَرنگر: عالیالنظر
دبیرهیِ پارسی ِ جهانی
پکش (pokeš): انفجارکارفرمان (kârfarmân): (پهلوی) مدیر کلتاوانگیری (tâvângiri): مصادرهکُیان (koyân): کانون، مرکزآبُری (âbori): (کردی) اقتصادداشتاری (daštâri): (پهلوی)مالکیتاوارى (evâri): (پهلوی)اداریآبشخور (âbešxor): منبعزینه (zine): درجهمیهنی (mihani): ملیرُتکیش (rotkosh): (رُت=کاغذ ، کیش=جعبه) کارتنپَروَند (parvand): (پهلوی) محوطهریزگان (joziyât): جزئیات
آيا ميدانيد كه پور ِ سينا دانشمندِ ايراني در نسكهاي خود بارها واژگانِ پارسي ِ سرهيِ زير را به كار برده است:
چین از ابرو گشادن: رحم کردن
بستانکی: انجماد
پیوستگی: اتصال
زایشده: مولد
کنا :فاعل
مردمی: انسانیت
بهرهپذير: قابل ِ قسمت
ايستاده به خود: قائم به ذات
پکش (pokeš): انفجارکارفرمان (kârfarmân): (پهلوی) مدیر کلتاوانگیری (tâvângiri): مصادرهکُیان (koyân): کانون، مرکزآبُری (âbori): (کردی) اقتصادداشتاری (daštâri): (پهلوی)مالکیتاوارى (evâri): (پهلوی)اداریآبشخور (âbešxor): منبعزینه (zine): درجهمیهنی (mihani): ملیرُتکیش (rotkosh): (رُت=کاغذ ، کیش=جعبه) کارتنپَروَند (parvand): (پهلوی) محوطهریزگان (joziyât): جزئیاتدفترينه كردن (daftarine kardan): ثبت کردنکرانه (karâne): ناحیهزادروز (zâdruz): میلادآرستن (ârastan): کامل کردنسکالشگاه (sekalešgâh): مجلس شورازنهارداری (zenhârdâri):امنيتزيگورات (zigurât): معبدآهار (âhâr): لعابساگ (sâg): (پهلوی) ساقنِهش (neheš): (پهلوی) وضعباژ (bâž): خراج، باجآگُر (âgor): آجرکندک (kandak): خندقپروند (parvand): محوطهاشکفت (eškaft): غارورستاد (varastâd): وقفبازنهش (bâznaheš): جبرانبساویدن (basâvidan): لمس کردنآفرينه (âfarine): اثردستينه (dastine): امضادرازهی گیتایی (derâzeye gitâi): طول جغرافیاییپهنای گیتایی (pahneye gitâi): عرض جغرافیاییدَم (dam): دقيقهنِگار (negâr): نقشپرخاش (parxâš): اعتراضسیمین (simin): نقرهییرخبام (roxbâm): قرنیزسیِم (sim): نقرهبآن (bân): آقاپایندان (pâyandân): ضمانتهمكرد (hamkard): مركبسان (sân): حالتدغلكاري (daqalkâri): تقلبنگار (negâr): نقشتپاسبد (tapâsbod): مرتاضسیج (xatar): خطرآوات (âvât): سيلاب، هجا
ستاک (setâk): مصدراوگ (owg): اوج(پارسی تازی گشته)دیپ (dip): نثرنسک (nask): کتابنيمروز (nimruz): جنوبدستک (dastak): سند، مدرک، بیشتر به ریختِ "دفتر و دستک" به کار میرود.درها (darhâ): ابوابمهینگان (mahinegân): کلیاتهمهتركگرايي (hame-tork-gerâi): پان تركيسمبسامد (Basâmad): تکراررسا (resâ): كامل(بهروز)، اُسپوُر (پهلوی)مینمارد (minomârad): اشاره میکندرایانامه (râyânâme): ایمیل، پستِ الکترونیکرست (rost): رشدسروادیک (sarvâdik): شاعرانه، سروديندبیره (dabire): خط، الفبایاد (yâd): ذهنجُستار (jostâr): مطلب، بحثتازه (tâze): خبر، تازهها: خبرهازَند (zand): تفسيرتارکده (târkade): اینترنتپیورزی (peyvarzi): تعصبفند (fand): شگرد، فنچامه (câme): شعرآخشیج (âxšij): عنصرنگارش (negâreš): نسخهانگارش (angâreš): دانشِ ریاضیهمبود (hambud): انجمن، جامعه، اجتماعفرزانه (farzâne): فیلسوفآبخستواره (âbxostvâre): شبه جزيرهبسشمردن (basšomordan): ضرب کردنوات (vât): نویسه، حرفانجمن (anjoman): جامعه، اجتماعسپند (sepand): مقدسترسایی (tarsâi): مسیحیفروزه (foruze): صفت، در برابر ِ زاداسپاش (espâš): فضاخوربران (xurbarân): غربفرينه (farine): ممتازفرنام (farnâm): سرنام، سرسخن، سرگفتار، عنوانكند (kand): قندیادانبار (yâdanbâr): حافظهگزاره (gozâre): شرحآسال (âsâl): بنیاد، پایه، اصل انگارگان (engârgân):ايدئولوژيگزاره (gozâre): تفسيرپرماسیدن (parmâsidan): تماس گرفتناشو (ašu): مقدس
آيا ميدانيد كه در «تفسیر خواجه عبدالله انصاری» واژگانِ پارسیِ زیر به فراوانی به کار رفته است:
جز کردن: تبدیل کردن
ستیهنده: متعصب
کژپیمان: خائن
گردننهاده: مسلم
نسپاسی: کفران
همدیداری: ملاقات، مصاحبت
خواهشگری: شفاعت