مادربزرگ ساختار پی‌دی‌اف چاپ فرستادن به رایانامه
نوشتارها - زبان و ادب
یک‌شنبه ، ۱۵ آذر ۱۳۸۸ ، ۲۲:۰۶

گویا پدربزرگم، هنوز به سی نرسیده، از جهان رخت برمي‌بندد. مادربزرگ بیچاره‌ام می‌ماند و سه دختر کم سن و سال که هزینه ی زندگی آنان را از چند باغ و نخلستان کوچک در ته تنگ ده، فراهم می‌کرد. دخترها همین که به سن نوجوانی و برنایی می‌رسند شوهر می‌کنند و سر خانه ی بخت می‌روند.

مادربزرگ، زن باورمندی بود. شاید کهنه‌ترین یادمان او برای من آن باشد که اگر پیش روی او بدگویی کسی می‌کردند، با دو دست بر زانوهایش می‌کوبید و فریاد می‌کرد «الغیبت اشد من الزنا». همیشه نماز می‌خواند روزه می‌گرفت. ولی برخی باورها ی خرافی هم داشت. دانش‌آموز دوره ی راه‌نمایی بودم، یک روز شنبه صبح زمستان، کتاب قرآن درسی‌ام را برداشتم و آمدم پای بخاری نشستم، هنوز دو آیه نخوانده بودم که دیدم مادربزرگ می‌گوید «نخوان»، گفتم برای چی؟ گفت« امروز شنبه است خوب نیست!!»
بودن در کنار او را دوست می‌داشتم. رخت‌هایش همان رخت‌ها ی کهن بود از پارچه‌ای بسیار نرم و دوست‌داشتنی. در باره ی خوراک و این جور چیزها گله‌ای نمی‌کرد ولی آمختگی‌ها ی شگفتی داشت. یک‌بار سر سفره ی شام، خورشت می‌خوردیم، من کنار او نشسته بودم، دست بردم تا از نانی که نزدیک دست او بود لقمه‌ای بگیرم. نان از دستم کشید که «از این نان نخور!» گفتم «چرا؟!» گفت «این برای من است، می‌خواهم بدانم که چند تا نان می‌خورم تا بیش از یکی نشود. از این گذشته، من یک پیر زنم با هزار درد و بیماری، باید پرهیزگاری کنم تا خدای نکرده دردی به شماها ندهم.» مهربانی و سادگی از سر و رویش می‌بارید.
شاید همین رفتارها بود که مرا به خودش گرفته بود. دوستش می‌داشتم. و از این که کنار او باشم خوشنود بودم. گاهی که از ما دور می‌شد و پیش دیگر دخترهایش می‌رفت. بسیار دلم برایش تنگ می‌شد. چند سالِ پایانی زندگی‌اش، زمین‌گیر شده بود. یک‌بار توی باران پاییزی، پایش لیزیده بود و زمین خورده بود. پایش شکست و از آن پس به‌ناچار با چهارپایه راه می‌رفت. نشست و برخاستش سخت شده بود. به‌گمانم آن چند سال، داشت کیفر گناهان کوچکش را پس می‌داد تا در آن جهان یک‌راست به بهشت برود.
شکیبا و خاموش بود. سخن می‌گفت ولی پرگو نبود. یک پسینِ سرد زمستان از آموزش‌گاه به خانه بازگشتم. در زدم، مادرم خانه نبود. مادربزرگ با رنج بسیار و به یاری آن چهارپایه، تو ی سرما راه پیموده بود تا بیاید درِ سرا بگشاید. در که گشوده شد رنج را در چهره‌اش دیدم. هوا سرد بود و دیدم که از سرما می‌لرزد ولی هیچ نمی‌گفت، هر دو به درون خانه رفتیم. بخاری نفتی را نزدیکش آوردم و آن را روشن کردم. لبخندی بر لبانش نشست که هیچ‌گاه فراموشم نمی‌شود. هر دو دست‌هایمان را به بخاری چسباندیم تا گرم شوند. دست من سرد بود ولی به‌گمانم دستان او یخ زده بود.
یادم هست که گاهی کمی غمگین می‌نمود. شاید گمان می‌کرد مایه ی درد سر دخترانش است. هر چه می‌گفتیم که پیش ما بمان، نمی‌پذیرفت، می‌خواست به خانه‌اش در روستا بازگردد. کمی شرمو بود. خودخواه نبود و دوست نداشت مایه ی رنج دیگران باشد و این به‌گمانم از سر فروتنی‌اش بود.
هر کسی دیر یا زود می‌میرد. او هم گاهی از مرگ می‌گفت. همیشه دوست داشت هنگام مرگش همه ی بچه‌هایش نزدیکش باشند. به‌گمانم همین گونه هم شد. نوروز یکی از سال‌ها ی کودکی‌ام بود. بر رسم همیشگی ما هم به روستایمان سفر کرده بودیم. هم برای دیدار خویشان و هم برای گشت‌و‌گذار. پسین روز هفتم یا هشتم فروردین بود که همه ی گشت‌وگذارها پایانیده بود و برای بدرود با همه ی خویشان، به خانه ی خاله‌ام رفته بودیم. همه آ‌ن‌جا بودند. مادربزرگ هم بود. یک گوشه ی خانه نشسته بود. هنگامی که به خانه اندر شدیم کمابیش حالش خوب بود ولی دیری نگذشت که خواست دراز بکشد. پرسیدند که چه شده؟ گفت «نمی‌دانم، خوش نیستم.» ما در سرا ی خانه بازی می‌کردیم، دیدیم دو کَنگِ مادربزرگ را گرفته اند و از خانه بیرون می‌آورند تا او را سوار خودرو کنند و به بیمارستان برسانند. تا آن زمان خودش با چارپایه و چوب‌دست می‌توانست راه برود ولی این بار با آن که دو بازویش را گرفته بودند میانه ی سرا، درست پیش روی ما، به زمین افتاد. یک دم، نگاهم با نگاهش گره خورد، مرا نگاه می‌کرد ولی کم‌کم نگاهش رو به سوی آسمان گرایید. چیزی که یادم می‌آید چشم‌های اوست که به سفیدی گرایید.
ما، در کوچه بودیم. شاید نیم‌ساعت از بردن مادربزرگ به بیمارستان نگذشته بود که پدر، مادر و خاله‌ام که با او رفته بودند، پریشان و گریان بازگشتند. هنوز از درِ سرا تو نرفته بودند که دیدم مادر و خاله‌ام آن‌چنان کِلِی زدند که برق از سر من پرید. تا آن زمان، مردنِ کسی که برای همگان گرامی باشد، ندیده بودم. مادر و خاله‌هایم میانه ی سرا نشسته بودند، ناله و فغان می‌کردند و گاهی کِل می‌کشیدند. زنانِ هم‌سایه‌های دور و نزدیک، به‌شتاب خود را به درون خانه می‌انداختند، هر کس از در به تو می‌آمد، کِل می‌زد و فریاد می‌کرد. همگان به خود می‌پیچیدند و بر سر و روی خود می‌زدند. فضا آن‌چنان پر سروصدا و پریشان‌گر شده بود که هیچ‌کس نمی‌توانست نگرید و فریاد نزند. گاهی گمان می‌کنم آسمان هم می‌غرید ولی یادم هست آن زمان که نگاه من و مادربزرگم به هم گره خورد، آفتاب بر چهره ی او می‌تابید و هوا هم ابری نبود.
 
 
مادرم را هیچ‌گاه آن اندازه آشفته ندیده بودم. پیوسته دست، گِردِ دست می‌چرخاند، بر سینه‌اش می‌زد و اشک می‌ریخت و فریاد می‌کرد. روزها پس از آن، از او پرسیدم، «چرا چنان می‌کردی؟»، گفت: «می‌خواستم آن زمان‌ها ی شوم و بد زودتر بگذرد!، مرگ مادر سخت است، کم‌تر کسی تاب آن دارد، من با دست‌هایم داشتم روزگار را تندتر می‌چرخاندم که زودتر بگذرد و تاب بیاورم.»

بازدید: 846
نگرش‌ها (2)Add Comment
...
نویسنده: پورتوس, یک‌شنبه ، ۲۹ آذر ۱۳۸۸ ، ۱۳:۲۹
متن بالا نشان مي دهد كه زبان سره بركامه ي باور بسياري كه مي گويند تنها به درد نوشتارهاي خشك ادبي مي خورد. بسيار فراخ ميدان است و با داشتن آگاهي مي توان از آن در ديگر زمينه هاي ادبي و دانشي نيز بهره برد.
گزارش دادن
رای پَست
رای والا
رای‌ها: +5
...
نویسنده: محمد حسین , یک‌شنبه ، ۷ شهریور ۱۳۸۹ ، ۱۸:۳۹
با درود و سپاس
واژه ی "کم" تازی است از "کمیّت" می آید. به جای "دختر کم سن و سال" می توان گفت: " دختر خرد/کوچک..."
گزارش دادن
رای پَست
رای والا
رای‌ها: +1

نوشتن نگرش
quote
bold
italicize
underline
strike
url
image
quote
quote
smile
wink
laugh
grin
angry
sad
shocked
cool
tongue
kiss
cry
کوچک‌تر | بزرگ‌تر

busy